X
تبلیغات
رایتل

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

یکـ)

- یه سوأل خودخواهانه بپرسم ؟

گفتم :هان، بپرس!

- تو اگه منو دوست داری و  میگی من ماااهم  ،پس چرا منو واسه خودت نگه نمیداری و داری میدیم به یکی دیگه؟!"

 گفتم :"بعضی  رابطه ها و آدمها با نگه داشتنشون پیش خودت خراب میشند و تو برای همیشه از دستشون میدی..."


دو )

دیشب کاری به غایت خنده دار کردم! کاری که نمیدونم چرا انجامش دادم اما  نتیجه ش بیشتر شدن حس حماقتم بود و البته که دستاوردی بالاتر داشت و  اون تأسف برای باورهایی  بود که همون بهتر که زنده به گور شد!

گمونم  همین یک ماه پیش بود و باغ فین کاشان که نرگس گفت من مطمئنم اون موقع ها گلشیفته ازدواج کرده بود و من در جواب گفتم البته که از اون بعید نیست و ادامه دادم که احساس شرمندگی میکنم از خودم وقتی یادم میاد به بعضی ها توی زندگیم بیشتر از بلیط و اعتبارشون بها دادم .

دیشب بعد از کار مسخره م به چند سال پیش فکر کردم و اینکه اگه دید و نگرش الانم رو نسبت به خیلی ها  داشتم هیچ وقت اینقدر ضعیف جلوه نمیکردم که دیگرون گمون کنند میتونند هر بازی ای که دلشون خواست سرم در بیارند و زندگیش کنند و من دل به دلشون بدم و درد بکشم.من حالا خیلی  بیش از پیش قوی بودم و با همه ی دردم برای خودم پادشاهی میکردم ولی باید برای بیشتر قوی تر شدن تلاش میکردم و زندگی!


سهـ)

هیچ کسی توی ذهن و فکر و زندگی ِ من نمیتونه نظر من رو در مورد بزرگی  یا کوچیکی ِ کسی دیگه عوض کنه یا تغییر بده الا خود ِ اون آدم.

وقتی کارها و حرفهای  کوچیک از آدمای به اصطلاح بزرگ میبینم اذیت میشم.درد میکشم و حتی تر غصه میخورم.غصه از طرز فکرو حساب باز کردنمو هزار کوفت و زهر مار دیگه که امید بسته بودم برای نفس کشیدن در فضایی که خیال میکردم آدمهای بزرگ را در خودش داره و حل کرده.امسال باورم نمیشد و نمیشه پرونده ی نیمه بایگانی شده ی گلشیفته و بچه ی جناب سرهنگ اینجور به دست خودشون بسته بشه.پرونده ی آدمهایی که خیلی قبلترها بهشون دخیل بسته بودم و  مدتها به خاطرشون اذیت شدم.اذیت و آزاری که  از مرز روز و ماه و سال گذشته بود و تنها به خاطر بودن "او" از چشمم افتاده بود.آدمهایی که من بزرگ تصورشون میکردم و متاسفانه سایه شون رو با خودشون اشتباه گرفته بودم !اینجوریا شد که بالاخره بت به اصطلاح بزرگ خودش را شکست و  اونقدر ناتوان بود که عرضه نداشت تبر رو بذاره سردوشش تا گناهش رو بندازه گردن ه ابراهیم!!!باید از آدمهایی که اعتقاداتت رو نشونه میگیرند حذر کرد و ترسید!


چاهار)

هیچوقت هیچ جا حتی اگه جوری دیگه به چشم می اومد و باور ،با علم به کوچیک بودن لقمه ای که سمیه و نسترن و معصومه و دخترهای دیگه برای دهنشون در نظر گرفته بودند کوچکترین دخالتی در نحوه ی دوست داشتن یا نداشتن و دست کشیدن  یا ادامه دادن عشق و علاقه شون در مورد آدمهایی که به قول خودشون بی سپرترین و بی نقاب ترین آدمها در برابرم بودند نکردم و نخواهم کرد. همونطور که هیچوقت دلم نخواسته و نمیخواد کسی در مورد لقمه ی منی که خودم تناسب یا عدم تناسبش با سایز دهنم  رو میدونم دخالت یا اظهار نظر بکنه.عشق و دوست داشتن اندازه بردار نیست.دوست داشتن فراتر از برهان و منطق و دلیل و استدلاله ...اصلن عشقی واقعی که با علم به کوچیک و حقیر بودن لقمه ت باشه و بمونه و روز به روز بیشتر بشه ستودنیه.حالا تمومه دنیایی که احمقند بگند خریته !

گور بابای تمام ِ دنیا:)


پنجــ)

تارا بهم میگفت خدا را شکر که اینقدر خوشحالی.تارا درست وسط  راهرو گیرم اورد و بهم گفت تو خیلی خوبی که با چیزها و اتفاقات کوچولو موچولو اینقد خوشحال میشی و روی بقیه تاثیر میذاری .و من برای تارا لبخند مکش مرگ من زدم و خندیدم و گفتم بوسم کنه!!!تارا گفت  تویی که از روزها قبل برنامه ریزی کردی و مثل روباه شازده کوچولو هرچی به ساعت چاهار نزدیک میشی بیقراریت بیشتر میشه،میدونی شازده کوچولوت عین خیالشم نیست؟میدونی شازده کوچولوت ...

میدونستم میخواد چی بگه که نذاشتم حرفش تموم بشه و ادامه بده و نیشم رو شل کردمو گفتم :"آره ! میدونم،چون اولین بارش نیست!شازده کوچولوم الان مشهده  و تا ساعت چاهار هم برنمیگرده و من باید فکر کنم چطور از ساعت چاهار عبور کنم که آب از آب تکون نخوره!"

تارا متعجب نگاهم کرد و منتظر موند حالت صورتم عوض بشه و وقتی زور زدم بی تفاوتیم رو ببینه، بغلم کرد و من خودم رو از بغلش بیرون کشیدم و رفتم تلفنم رو جواب بدم بس که صداش روی مخ بود :)


شیــشـ)

حرف وفاداری و خیانت و محبت و این طور حرفها که اومد وسط ازم پرسید :"شما آدم وفاداری هستید؟"شکلات گلاسه م رو هم زدم و جوری که نگاهش رو ازم بگیره چشم دوختم بهش و گفتم متأسفانه به شدت وفادارم!

معلوم بود بیش از حد تصور داره مقاومت میکنه که عادی به نظر برسه که نیشش را شل کرد و گفت :"چرا متأسفانه ؟!"

دیگه نگاهش نکردم و شکلات گلاسه م رو سر کشیدم و زل زدم به قاشق کنار گیلاس و گفتم :"چون مَردَم رو به شدت وقیح میکنه!اونقدر که بدونه و مطمئن باشه هر بلایی سرم اورد من ازش نه دل میکنم و نه دست میکشم.میگم متأسفانه چون هیچ وقت نمیترسه از دستم بده و میدونه من همیشه سر جام هستم و هیچ تلاشی برای از دست ندادنم نمیکنه ولی ..."

که باز چهل و هشتا دندونش را انداخت بیرون و لبخنده پت و پهن زد و  گفت :"ولی چی؟"

و چون اصولن خواستگارها آدمهای مهمی نیستند ترجیح دادم ادامه ی "ولی" رو نگم و  جوری که دست پاچه بشه نگاش کنم و بگم:"ولی هیچی!همین!"


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ... ===================== الــــی در تلگــرام : @Eligoodlady
Email Icon by Parstools.com
آن روزهــآ
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 351327

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...