X
تبلیغات
رایتل

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

پنجره را که باز کردند و کنارش جمع شدند و به حرف من که"ببندید پنجره رو سردم شد !" توجهی نکردند و هی بوی باران را استشمام کردند و مرا به تماشا و کیف کردن باران دعوت کردند تازه به پشت سرم که پنجره ی رو به خیابان بود نگاه کردم و یاد صبح افتادم و گفتمش :"تو که همه عزمت رو جزم کردی چشمم رو سر حساب بیاری و قدرتت رو نشون بدی ،پس چرا دلت نمیخواد واسم کاری بکنی آخه؟یعنی اینقدر سخته ؟..."

قدم زنان صبح آمده بودم تا شرکت و خودم را چپانده بودم توی سوپری محل که یک بسته کلوچه بخورم و یک عدد نان و پیتیکو پیتیکو بتازم تا سر کار که وقتی از فروشگاه آمدم بیرون چشمم به خانم شرکت پایینی افتاد که بارها توی غذا خوری دیده بودمش و حتی با یگانه نشانش کرده بودیم برای مهندس کاف که این بار که از مأموریت آمده پیشنهادش کنیم که شاید طالعشان با هم جفت در آمد...!

غیر از فامیلش و اینکه به نظر دختر خوبی می آمد هیچ چیز از او نمیدانستم.با هم همقدم شدیم و راستش دلم نمیخواست حرفی بزنم که جمله ی مشترک تمام آدم هایی که با هم حرف مشترک ندارند به زبانم آمد که فقط سکوت حکمفرما نباشد:

- چقدر هوا خنکه ! یه روز سرده کاپشن می پوشی یهو گرم میشه! یه روز گرمه لخت و پتی میای بیرون ،یهو سرد میشه!

که گفت :"هوا از دیروز خیلی بهتره!آفتابی و مطبوع و صاف! یه لکه ابر هم توی آسمون نیست و این یعنی اینکه هوا خیلی خوبه!

رسیده بودیم به عمارت شرکت و داشتم زیر لب ذکر میگفتم و نمیخواستم در بحث کسل کننده ی هوا که خودم شروعش کرده بودم دیگر شرکت کنم که سرش را رو به آسمان بلند کرد و گفت :اگه خدا این چندتا تیکه ابر کوچولو رو بچسبونه به اون چندتا تیکه ابر و یه بارون ببارونه ،خیلی خوب میشه!این هوا یه بارون میخواد که آدم سر حال بیاد!"

که گفتم :" بارون دیگه واسه بهار!باس تا اون موقع صبر کنید!بارون کجا بود؟"

که گفت :"واسه خدا این کارا کاری نداره.اون اگه بخواد همه این ابر کوچولو همدیگه را بغل میکنند و هوای به این صافی میشه نم نم بارون!"
که گفتم :"واسه خدا خیلی کارها کاری نداره،فقط ایشون نه دلش میخواد نه دلش میاد !" و خداحافظی کردیم و جدا شدیم ...

بعد از ظهر بود و خدا هم دلش آمده بود و هم خواسته بود و از میان تمام کارهایی که از دستش بر می آمد برای امیدوار کردن من و برای ثابت کردنش به من که کافی است فقط او بخواهد ،"باران" را انتخاب کرده بود...! 


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ... ===================== الــــی در تلگــرام : @Eligoodlady
Email Icon by Parstools.com
آن روزهــآ
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 351325

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...