X
تبلیغات
رایتل

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

دلم یک دوست می خـــواهد که اوقاتــی که دلتنــگم

بگویــد می روی تهــــران،دلــت آرام میــــگردد...!

"اوستایم" را دوست دارم.مرد فهیمی ست.توی این دوسال کم کمکم نکرده و کم پشتم در نیامده و کم راهنمایی ام نکرده و کم درست وقتی که حالم بد بوده بدون اینکه به رویم بیاورد که خبر دارد از کلافگی ام،سرگرمم نکرده و با خاطرات جسته گریخته بدون اینکه مثلن بفهمم راه و چاه زندگی را نشانم نداده.

میدانید؟نه اینکه آدم ماورایی یا خاصی باشد ها،نه! ولی همیشه برای من آدمهایی که در فضای مسموم نفس میکشند و مسموم نشده اند و نیستند و حتی اگر هم هستند سمومشان سمتم نمی آید برایم ارزش خاصی دارند.

من همیشه مردها را به رفتارشان با خانواده و همسرشان و بعد با دیگر چیزها میسنجم و او به گمانم مرد خوبی ست وقتی از تجربه ی ناپخته بودنش تا صبوریه اکنونش اینقدر با آب و تاب برای دوستان و همکاران خامش تعریف میکند تا راه حل نشانشان دهد بدون اینکه دیگران بفهمند دارند نصیحت میشوند.

اوستایم را دوست دارم،نه اینکه چون یک روز که نوک تمام پیکان ها آمده بود سمتم آمد، کنارم ایستاد و آرام گفت هرگز همکاری به فهیمی من نداشته که اینقدر بفهمد ولی دلش بخواهد در سایه سار امن "خنگی" با آرامش و تاثیرگذاری راه پیش ببرد و مطمئن است من سربلند از این همه اتفاق بیرون خواهم آمد و چون می داند بدم می آید کسی توی دست و پایم بلولد خودش دور می ایستد و بزرگ شدنم را نگاه میکند و  تنها کاری که میکند این است که دستش را از پشتم برنمیدارد که زمین نیفتم.نه! 

فقط چون با عشق عکس فرزندانش را نگاه میکند و از دست زنش که هنوز صبور نشده حرص میخورد و هی خودش را به بزرگ منشی دعوت میکند و برخلاف بقیه ی مردها که دلشان میخواهد بگویند زنشان ال است و بِل است،می گوید زن داشتن با همه ی سختی و دردسر و اعصاب خوردی اش خیلی خوب است وقتی  قرار است از مرد،مرد بسازدحتی به قیمت کندن پوستش . و بعد بلند میخندد که کسی دنباله ی حرفش را نگیرد و حرفهای مزخرف تحویلش ندهد.

اوستایم را دوست دارم و دلم گاهی میخواست میتی کومونی چون او داشتم و دروغ چرا؟به دختر و پسر شیرین و خواستنی اش گاهی یواشکی و گذرا غبطه میخورم!و تنها کاری که میتوانم برایش انجام دهم این است که هرجا هرکسی تحسینم کرد یا از کارم تعریف کرد ،بگویم که همه اش از صدقه سر دلسوزی های اوستایم است  که یادم داده چشمم را روی زیاده خواهی و وقاحت اطرافیانم ببندم و برخلاف بقیه "منم منم" نکنم و خودم را جزو سیستم و سیستم را از خودم بدانم تا موفق باشم.

اوستایم مرد خوبی است و دلم میخواست از این اوستاها، آدمهای خوب زندگی ام داشتند تا بفهمند چقدر اوستا داشتن خوب است.آنقدر که تمام مدیران پروژه شرکت که یک روز "اوستا" گفتن من را مسخره میکردند و اصرار داشتند "اوستا" مال ِ سر ساختمان و بقالی و حمام عمومی است،از زیر دستان و کارمندان تحت مدیریتشان بخواهند "اوستا" صدایشان کنند وقتی باور کرده اند مقام "اوستا" چیزی فراتر از مدیر است.چون بارها گفتمشان تو مجبوری به مدیرت من باب دیسیپلین و ضوابط شرکت احترام بگذاری و اطاعت کنی ولی "اوستا" مقام استادی و تعلیم دارد که باید قدر دانست و به چشم گذاشت و اجبار نیست که تو را به سمتش میکشد،بلکه همه اشتیاق است!

امروز که کنار راه پله ها با پریسا حرف میزدم و خاطره رد و بدل میکردیم ،اوستایم از راه رسید و به پریسا من را گفت که :"دیدی دو روزه حالش چقدر خوب شده؟هر موقع میره تهران تا چند روز همینجوری شارژه!من حساب کردم  تا ده روز دقیق فول شارژه و همینجوری چشماش برق میزنه و نه غر میزنه!نه خسته س! نه نق میزنه! نه با کسی دعواش میشه!نه گشنشه! نه تشنشه!نه خوابش میاد!ولی تا تهرانِ خونش کم میشه باز ما باس بسوزیم و بسازیم تا بره تهران شارژ بشه برگرده !غر غرهاش مال ِ ماست،خنده ریسه ش مال ِ تهران!!!"

پریسا مرده بود از خنده و با سر تائید میکرد و اشک چشمهایش را که از خنده سرازیر شده بود پاک میکرد و به من که بهت زده نگاهش میکرد چشم دوخته بود.اوستایم من را میگفت و من هم خنده ام گرفته بود و هم خجالتم می آمد و هم خلع سلاح شده بودم برای هر عکس العمل و میگفتم  که وا! مگر تهران چه خبره اینا رو میگید آقای فلانی؟؟! 

اوستایم همانطور که از راه پله ها بالا میرفت و از ما دور میشد و از تیررس نگاه من خارج، به پریسا گفت :"شما نصیحتش کن که حالا هی هم نمیخواد بری تهران!بذار یه کم تهران بیاد اینجا!" و بعد دستانش را برد بالا و دعا کرد که :"کاش زودتر تهران از راه برسه و موندگار بشه و ما از این پا درهوایی و بلاتکلیفی در بیایم و هر روز رفتارت را تحمل نکنیم که تا خدا کی نوبت تهران دیدنت را جلو بیاندازد محض آرامش خاطر ما!"

آمین گفت بلند و رفت و پریسا همچنان میخندید که لو رفتی الهام! و من خندیدم که اوستایم را دوست دارم پری ،بس که آدم با شعوری است!


الی نوشت :

یکـ) حالا من به کنار! شما خودتان خجالت نمیکشید از کلمات و جملات که اینقدر دری وری برایم مینویسید یواشکی؟راستش را بخواهید من خر کیف میشوم نه ناراحت! من همیشه از آدمهایی که حرصشان را در میاورم که تنها وسیله ی دفاعیشان که فحش و فضاحت است را به کار می اندازند ،خوشم می آید!میدانید؟ احساس قدرت میکنم و مطمئن میشوم خیلی قوی تر از این حرفهام!آدمهای کوچک فحش میدهند،تهمت میزنند و حتی حسادت می ورزند! بزرگ شوید محض رضای خدا . من برایتان دعا میکنم:)

دو) راسی با شوما نبودما،یهو بی ادبی نشه دوست عزیز 


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ... ===================== الــــی در تلگــرام : @Eligoodlady
Email Icon by Parstools.com
آن روزهــآ
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 350009

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...