X
تبلیغات
رایتل

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

اگــــر هـــزار غــــم است از جفــــای او بـــر دل

هنـــوز بنده اویم که غمگســـــــار مـــن است ...

گفتی:" آدم های اطرافت را دوست ندارم.همگی بیشعورند!"

باید به من بر میخورد.آدم های اطراف یک نفر را خصوصیات مشترک و یا حتی دوست داشتنی های مشترکشان شکل میدهد و باید به من بر میخورد و ناراحت میشدم ولی نشدم.نشدم چون با اطلاعات و داده هایی که داشتی و البته با حسی که در تو سراغ داشتم که صد البته اشتباه نبود ،چیزی غیر از این نمیشد تصور کرد که آدم های اطراف من بیشعورند...!!!

میگفتی آدم های اطرافت خنده دارند که تازه وقتی که میفهمند کسی در زندگی ات هست و توی دلت نشسته ،تازه شروع میکنند برایت خواستگار و دوست پسر و پارتنر و غیره و ذلک ردیف کردن و این یعنی کمال بیشعوری!

راست میگفتی! نه اینکه بیشعور فرض کردنشان را راست میگفتی ها،نه ! اینکه واقعن هر کسی این کار را بکند کمال بیشعوری است و البته که اکثرشان تا میفهمیدند "تو در زندگی ام آمدی و دل در مهرت بسته ام دفتر و دستک آدم های مورد شناس و یا حتی ناشناسشان را علم میکردند محض آشنایی و دلبری و داستان های عاشقانه و آینده ی مثلن پر گل و بلبل ،راست بود و صد البته که با تمام خنده داری و عجیب غریب بودنش ،چندان هم عجیب نبود...!!عجیب نبود چون من سال هاست وقتی پای این حرف ها آمده وسط برای فرار و خاتمه تمام حرف ها ،گفته ام آدم شوهر کردن نیستم و مردها را  به هزار و یک دلیل دوست ندارم!!

نمیدانم یادت هست یا نه ! همان روزها که ساعت ها توی همین وبلاگ از تو مینوشتم و آخرش جوری جمع و جورش میکردم که در عین راست و درست بودن کسی شک هم نمیکرد،"اویی "در زندگی ام باشی؟

نمیدانم یادت هست اولین باری که از تو مستقیم نوشتم و تو زنگ زدی که اولین بار است اسمم را مینویسی و بد نیست ؟ و گفتمت همه ی کسانی که مرا میشناسند،می دانند  آدم این قِسم عشق و عاشقی ها نیستم و همان آدمی هم که قبلن در موردش همینجا مینوشتم هم اگر بیاید و نوشته هایم را بخواند خیال میکند مسخره اش کرده ام و دوربین مخفی ست و اصلن من آب میشوم از فکر و خیال او و دیگران!

همین حالا ،بیا توی شرکتمان.میان همین آدم های یک لا قبا که خب البته آدم خوب هم بینشان کم نیست ،از احساس و عشق و عاشقی ام سوال کن و غیر از کسانی که خبر چینان برایشان پیغام برده اند ،بقیه بالاتفاق جملگی خواهند گفت الی اهل این برنامه و قصه ها نیست و عاشقی چه میداند چیست  و سر سوزن احساس عاشقانه به هیچ مردی ندارد و فقط بلد است مردها را دست بیاندازد!! 

همین اوستایم تا قبل از اینکه بفهمد من دل در گرو مهر کسی دارم ،ساعتها مستقیم و غیر مستقیم امر به دل دادنم به آدم ها و مردهای اطرافم میداد که محض خاطر خدا هم که شده جوری دیگر به مردها نگاه کنم نه اینقدر خصمانه !

یا همین مهندس فلانی از روزی که فهمید "او" یی در زندگی ام هست، به جای اینکه دمش را بگذارد روی کولش  و برود به جهنم ،شروع کرد خوش رقصی که شاید به چشمم بیاید حالا که من آنقدر ها هم سنگ نیستم در برابر مردها که فقط احساس و عاطفه شان را دست بیاندازم و به خصومت نگاهشان کنم،شاید سنگ مفت و الی ...استغفرالله!!

اینطور میشود که آدم های اطرافم وقتی میفهمند من دل در گرو مهر کسی بسته ام بلا استثنا خوشحال میشوند! 

هرگز ندیده ام کسی از این موضوع ناراحت شود.دخترها جیغ کشیده اند و ذوق مرگ شده اند و هی سوال و پرسش کرده اند و مردها "ایول ! ...و خدا شانس بده ! ....و چه عجب ! و .. الکی؟...عمرن!...خدا صبرش بده...!...چجوری میشه ؟!... خوش به حالش ...! ... دیدن داره!!" حواله ام کرده اند!

و کافی ست از تو ندانند و یا یک بار اشک را توی چشم هایم دیده باشند یا خیال کنند ماجرا به آن جدی ها هم نیست که شروع کنند کسی دیگر را محض آشنایی  با منی که دریچه های قلبم باز شده ،با اجازه و بی اجازه دعوت کنند به زندگی ام.

شاید تو راست بگویی... چون من هم هرگز به کسی که دلش اسیر کسی دیگر بوده کسی دیگر را نشان نداده ام.حتی بد هم نگفته امش.

همین شیدا که مرد حالای زندگی اش یک آشغال به تمام معناست که پرونده  ی کثافتکاری اش زیر بغل من است را هم هرگز نگفته ام چقدر رذل است یا بیاید برود بقیه را تماشا کند محض از یاد بردن یا دور انداختن اویش.

فقط همین امروز که به اصرار به من گفت چرا نمیگی چیکار کنم ؟ گفتمش خودت نمیدونی یعنی؟ و وقتی گفت تو بودی چیکار میکردی؟ گفتمش :"شیدا قصه ی من و تو با هم خیلی فرق میکنه...خیلی ! چون هدف من و تو و نحوه ی ارتباط من و تو و تمام احساس من و تو فرق میکنه ...!"

"او" ی دوست داشتنی ه من !آدم های زندگی من تو را از تعریف های ناقص من و اشک های بی قراری من میشناسند.آنقدر که اگر من هم شاید جای آنها بودم و الی ای در زندگیم داشتم که دوستش داشتم یا میخواستم مثلن محبتم را نشان بدم شاید همین کار را میکردم  وقتی نمیفهمیدم شاید اکثر این اشک ها ،بی قراری و دلتنگی و ناراحتی از ناراحتی ات است  نه ظلمی که در حقش شده.

تو نمیدانی من چقدر غمگین میشوم وقتی ناراحتی،وقتی ناراحتت کرده ام،وقتی دلتنگم،وقتی نیستی،وقتی دعوایمان میشود و ... و همین میشود که میدوند محض مهربانی کردن که:" حالا که تو با مردها بد نیستی،دیگری هم هست و دنیا به همین یک نفر ختم نشده!" که مثلن خیال خودشان راحت شود که خوب بوده اند!

البته بماند که من هرگز نمیتوانم جای هیچ کدامشان باشم ،همانطور که آن ها هم هرگز نمیتوانند من را با تمام احساسم درک کنند و تو را با همه ی خوبی و بدیت بفهمند  و چه میدانند من و تو با هم چه قصه ها که نداشتیم و تو چقدر مهربانی عزیز جان.

گمانم من باید بلد باشم چطور با آن ها رفتار کنم ،نه آن ها که در دلشان سودای مهربانی و مهربان بودن دارند و تنها عیبشان این است که بلد نیستند...

آن طور میشود که آدم های دوست داشتنی ام را نگه میدارم و یادشان میدهم که یاد بگیرند چگونه مهربان بودن را و کسانی که نمیتوانم مهربانی مسخره شان را تحمل کنم میفرستم به همان دیروزی که هرگز نخواهد آمد ...


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ... ===================== الــــی در تلگــرام : @Eligoodlady
Email Icon by Parstools.com
آن روزهــآ
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 349665

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...