X
تبلیغات
رایتل

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

تا که میخندی دو دیوان شع ــــــر نازل می شـــــود...

دیشب تا نیمه شب جان کنده بودم و موزیک گوش داده بودم و خواب به چشمم نیامده بود و صبح از صدایش بیدار شدم که سر مسواک برداشتن و برنداشتن با فرنگیس بحث میکرد...

میدانستم هیجان چه دارد و همین دیروز یک عالمه برایش غش و ضعف کرده بودم و اینقدر توی آغوشم چلانده بودمش که جیغش در آمده بود و خوب میدانست چقدر دوستش دارم که باز عین گربه های لوس خودش را توی آغوشم پرت میکرد و دست روی صورتم میکشید تا دستانش را ببوسم و چشم در چشمش زل بزنم و بگم:"تو دختره منی ها!"

داشت اصرار میکرد که باید مسواک و خمیر دندان بردارد و اگر توی مدرسه چیزی خورد و غذا لای دندانش ماند و در نیامد،خانوم معلمش دعوایش میکند!!!

توی تخت غلتیدم و یاد اواخر اسفند پنج سال پیش افتادم که شب قبلش از زیارت معصومه آمده بودم و خسته و ناراحت تر از همیشه که صدای فرنگیس و میتی کومون مرا از خواب بیدار کرد.

با فرنگیس محض باردار شدنش و پنهان کردنش قهر بودم و دلم نمیخواست دخالت کنم و اصلن به من چه و دعوایشان شود ،چه بهتر!!!

صدای گریه فرنگیس می آمد که اگر بچه ام بمیرد چه کنم و میتی کومون میگفت من راضی نیستم بری اون بیمارستان و صدای هق هق فرنگیس  و گفتگوی من با خودم که به جهنم! اصلن بمیرد!!!

صدای به هم خوردن در را که شنیدم راه پله ها را گرفتم و رفتم بالا که فرنگیس را اشک آلود دیدم و پرسیدم چه شده ؟! که گفت بابات نمیذاره برم کلینیک خانوم دکتره،اگه بچه م بمیره چکار کنم؟من مریضم...

نمیدانم چه شد که بغضم گرفت و گفتم :"مگه من مُردم که بمیره؟!برو آماده شو بریم بیمارستان." و وقتی فرنگیس گفت :"بابات رو چکار کنم؟" ...گفتم :"ولش کن ! بدو آماده شو..."

و سخت ترین روز زندگی ام را گذراندم تا گلدخترم متولد شود و هیچ کس نمیتواند حال آۀن لحظه ام را بفهمد و درک کند که چقدر تنها و ضعیف و قوی بودم و چه حسی داشتم وقتی اولین کسی بودم که در آغوشش گرفتم و توی گوش هایش شعر خواندم و اذان و حرف زدم و بغضم را ترکاندم توی گوش هایش و با هم چقدر ساعت یک و چند دقیقه ی بعد از ظهر گریه کردیم...

حالا پنج سال گذشته بود و گلدخترم سر بردن و نبردن مسواک در مدرسه با فرنگیس بحث میکرد که من باز پله ها را گرفتم و رفتم بالا و دیدمش بغض کرده و کیفش را بغل کرده که تا مسواکش را ندهند مدرسه نمیرود...

- چی شده آجی ؟

خودش را پرت کرد توی بغلم و شکایت مادرش را کرد و از اسطوره ذهنی اش که خانم معلم ندیده اش بود حرف زد و من هی غرق بوسه اش کردم و گفتمش مدرسه جای مسواک نیست  و بلندش کردم و بردمش داخل حیاط و گفتمش لبخند شود توی دوربین که اولین روز پیش دبستانی رفتنش را قاب کنم توی دلم...

ژست و ادا و اطوارش که تمام شد،نشستم کنار پایش و گفتم:"تو دیگه بزرگ شدیا!باید غذاهات رو همیشه بخوری تا خوب درس بخونی.نباید اسباب بازی بذاری توی کیفت یا وسیله اضافه ببری.دیگه هم نباید شیطونی و اذیت کنی و باید آجی هات رو دوست داشته باشی و اذیتشون نکنی.خب؟"

سرش را به نشانه تایید تکان داد و زود زیپ کیفش را باز کرد و دفتر نقاشی و جعبه مداد رنگی چوبی اش را که "او" یم برایش خریده بود را نشانم داد و گفت :"فقط همینا رو میبرم که آجی م برام خریده...!" و بعدخوشمزه ترین بوسه ای که صبحدم میتوانی از کسی تحویل بگیری را به من هدیه داد و رفت که اولین روز مدرسه اش دیر نشود...



.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ... ===================== الــــی در تلگــرام : @Eligoodlady
Email Icon by Parstools.com
آن روزهــآ
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 350614

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...