X
تبلیغات
رایتل

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____
" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است " 
قالب وبلاگ
خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ

هوالمحبوب:

عمری ست شبانه روز لب هایت را ...

لب بـاز نکــن ،هنـــوز لب هایت را ...

راستش را بخواهی بدجنس بودی.نشسته بودی روبرویم و به عمد پوست لب هایت را میکندی.میدانستی من بارها گفته بودم پوست لب هایت را نکن و تو باز یواشکی گوش نداده بودی و قایمکی کنده بودی شان.آن روزها حرفم را گوش میدادی.وقتی میگفتم پوست لب هایت را نکن.ناهار بخور.شام نخورده نخواب.لباس گرم بپوش.به خوابم بیا.دوستم داشته باش.مراقب خودت باش و ...

خسته میان آن همه کتاب نشسته بودیم و ساندویچ بدون سس میخوردیم که افتادی به پوست کندن لب هایت که مثلن من دست هایت را بگیرم و بگویمت پوست لب هایت را نکن که زخم میشود. من اما حواسم بیشتر از تو بود که با بطری نوشابه زدم روی دست هایت که نکن!

تیرت به سنگ خورده بود و به جای دست هایم بطری نوشابه نصیبت شده بود و باز افتادی به کندن پوست لب هایت که دیدم پا پیچت شدن تو را بیشتر سر لج می اندازد که بی خیال شدم تا تو هم بی خیال شوی...

بعدها که مأمن همیشگی دستانت ،دست هایم بود تا دستت سمت لب هایت می رفت،دستت را میگرفتم و دیگر نمیگفتم :"میشه پوست لب هات را نکنی ؟"و بدون گفتنش خودت میدانستی حرفم را و  یادت میرفت کندن پوست لبهای رنگ پریده ات را.

آن روزها یک شب بعد از قدم زدن با یادت توی پیاده روهای شهر،رفتم داروخانه و برای تو و گلدختر و فاطمه و الناز هم که مثل تو پوست لبش را میکند هر کدام یک عدد روغن لب گرفتم که شبها به لب هایتان بمالید و بخوابید تا لب هایتان ترمیم شود و تو روزی که از من گرفتی اش پشت چشم نازک کردی و گفتی :"دیگه چی؟خوبه والا! همینم مونده که رژلب هم بزنم!" و من قول گرفتمت که شب ها محض خاطر من بزنی روی لب هایت و صبح پاک کنی تا لب هایت زودتر خوب شود و رژ لبش را خودم میزنم و تو نگران نباش!

نمیدانم از کی شروع کردی به حرف گوش نکردن.نمیدانم تنبلی باعث شد پشت گوش بیاندازی یا عادی شدن خیلی چیزها ولی بعدها باز هم لب هایت...!

این بار همین پاییز پارسال باز خواستم امتحان کنم،شاید حرفم خریدار داشته باشد.از یک فروشنده ی معتبر محض ترمیم پوست لب هایت خریدمش و گفت حرف ندارد و گذاشتمش توی کیفم برای وقتی که ببینمت و بخواهم که اسفاده اش کنی.مقاومت هم میکردی مهم نبود.خودم روی لب هایت امتحانش میکردم و بعد شاید نرم نرمک راضی میشدی این بار حرفم را گوش دهی.

دیدنت بیشتر از حد معمول طول کشید،پاییز پارسال کجا و بهار امسال کجا؟ آنقدر توی کیفم مانده بود که رنگ لوازم آرایش توی کیفم را گرفته بود و از ریخت و قیافه افتاده بود.یک بار که الناز لب هایش زخم شده بود و خواسته بودم کمی بدهمش بزند روی انگشتانش و بگذارد روی لب هایش،دربش را بد بستم و له شد سری که قرار بود روی لبهایت به بالین برسد...

روزی که لب هایت را باز زخم دیدم،داشت یک سال میشد از خریدش برای تو.دیگر به راحتی حرفم را گوش نمیدادی.حتی عصبی میشدی که به دست ها و لب هایت گیر میدهم.تا دلم میپیچید که دست سمت لب هایت میبری و دستم را می آوردم سمت دستانت،اخم میکردی و چشم هایت عصبی میشد که:"میشه گیر ندی؟!"

دلم میخواست گیر ندهم و نمیتوانستم تاب بیاورم نا مهربانی با خودت را.زندگی به اندازه ی کافی با تو نامهربان بود و من نمیتوانستم نامهربانی خودت با خودت را تاب بیاورم و تنها محض ناراحت نشدنت دستهام را بغل میکردم و حرص میخوردم...

یکی دو بار سر کج شده اش را روی دستهایم نشاندم و آوردم سمت لبت.راستش دیگر نمیدانستم چه کلکی سوار کنم که لب های  همیشه رنگ پریده ات آرام گیرند.راست میگفتی!تو حالت خوب نبود و خیلی وقت بود که خوب نبود و این هر از گاهی مراقبت ها هیچکدام از زخم های دلت را درمان نمیکرد و من بید بغض فرو میدادم و لب فرو میبستم تا تمام شود و صبر قورت دهم مثل تمام زندگی ام تا برسم به جاهای خوبش که نمیدانم کی قرار بود از راه برسد...!

امروز که آقای "پ" نگهبان شرکت زنگ زد و گفت آقای "خ" منشی مدیر عامل لبش زخم شده و رفته داروخانه ولی داروخانه تعطیل بوده و گفتمش چرا این حرفها را به من میزند؟گفت که یواشکی زنگ زده و چون میدانسته میتوانم کمکش کنم به من رو انداخته و گفت رژ لبی چیزی اگر دارید جوری که خجالت نکشد صدایش کنید و بدهید کمرنگ روی لب هایش بکشد که خون نیاید...!

تلفن را که قطع کردم اولین کاری که کردم بطری آبم را لاجرعه سر کشیدم تا بغض خفه ام نکند.بعد سیم تلفن را کشیدم که یکهو وسط حرف زدنم زنگ نخورد و لویم بدهد.بعد همان چیزی که برایت پارسال همین موقع ها خریده بودم را از توی کیفم برداشتم و آقای "خ" را صدا کردم بیاید پشت میزم و خودم را به مکالمه ی ساختگی با فلان شرکت مشغول کردم که مبادا مجبور باشم حرفی بزنم تا آقای "خ" خجالت بکشد.

بالای میزم که رسید و پرسید که چکارش دارم با دست اشاره کردم که انگشتش را بیاورد جلو تا چربی لب را روی انگشتش بکشم و تا آمد مقاومت کند و خجالت بکشد و حرفی بزند و آرام دهنه ی گوشی را با دست گرفتم و گفتم بکشید روی لب هاتون،نگران نباشید رنگ نداره! و تا پرسید شما از کجا فهمیدید؟ گفتم :"هیس! دارم با تلفن صحبت میکنم!"

او سکوت کرد و سرم را انداختم پایین تا خجالتش را نبینم و از گوشه ی چشمم دیدم که روی لبهایش کشید و آخ گفت آرام و با دست اشاره کردم برود و او با سر تشکر کرد و رفت.

آقای "خ" که رفت تلفن را گذاشتم و رو به پنجره هی اشک قل دادم روی لپ هایم تا بنشیند روی لب هایم و شوری اش دلم را آرام کند...


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
دختری که شع ــر شد ...

در کل شهــر خاله زنـک هــا نشستــه اند درباره ی زنـــی که منـــم داوری کننــد ... ===================== الــــی در تلگــرام : @Eligoodlady
Email Icon by Parstools.com
آن روزهــآ
دوست من دیدنش آسان نبود
تعداد دید و بازدیدهای دختره خوب: 350009

مرا در فیس بوک ببینید...
مرا در توئیتر ببینید...
مرا در گوگل پلاس ببینید...
مرا دراینستاگرام ببینید...