_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "
_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____

_____ مـن دخـتــره خــوبــی ام ! _____

" اَمَن یُجیب ،حال دلم اضطراری است ..... از دختری که بد شده دیگر فراری است "

خویش را گم کرده ام ْ اما نمیدانم کجا!

هوالمحبوب: 

همیشه از راننده ای تاکسی که دم در ورودیه ترمینال می ایستند و تا از راه میرسی حمله ور میشند و هی میگند خانوم تاکسی ....خانوم تاکسی ،متنفرم .هرموقع با سید وآقای قاسمی پیاده میشدیم و اونا حمله ور میشدند ومثل مورو ملخ میریختند دورمون میخندیدیم و میگفتیم حمـــــــــــــــــــــــــــــله!

وبعد هم از سرخودمون بازشون میکردیم ...اما ایندفعه که تنها بودم وریختند سرم یکی یکی براندازشون کردم واونی که مسن تر و جاافتاده تر بود رو انتخاب کردم وبهش گفتم میخوام توی اصفهان بگردونیدم...

سوار تاکسی شدم و راه افتادم. پرسید خانوم دوست دارید کجا ببرمتون؟ گفنم : نمیدونم...گفت: اهل اصفهان نیستید؟ بهش گفتم : خواهش میکنم با من صحبت نکنید فقط برید هرجایی که فکر میکنید قشنگه وارزش دیدن داره وراه افتادیم.

دلم میخواست توی سکوت ودر حال گذر فکر کنم .نه شنونده باشم و نه گوینده وفقط فکر کنم.نمیدونم شاید حتی بخوابم.....

شب تا صبح بیدار بودم.تا ساعت 2 بیلوکس بودم ورفتم بخوابم.نمیشد...هرچی این دنده اون دنده میخوابیدم و به خودم غر میزدم نمیشد...هرچی چشمم را روی ساعت و عکسای روی دیوار میبستم نمیشد...با خودم حرف میزدم که غصه نخورم نمیشد...کلی فکر میکنم الن باید با کی حرف بزنم دلم آروم بشه ومثل همیشه مهندس میاد به ذهنم...اونکه هیچوقت یادش نمیره بخنده....به مهندس پیام دادم بیداری مهندس؟....جواب داد چرا نخوابیدی ؟چی شده؟...یه خورده فکر میکنم وبهش میگم هیچی. بخواب.شب بخیر....باز متکا گاز میگیرم وهی میچرخم تو تختم....یک ساعت طول کشید وباز سیستم را روشن کردم ورفتم قلب ایراان.مهران از سر شب حالش خوب نبود ورفته بود....بابا نرس یه آهنگی گذاشته بود الی کش.داشتم میمردم تا شنیدم.چیزی نمیتونستم بگم ونمیخواستم بگم....فقط میخواستم شنونده باشم....وای که حس میکردم آخره عمرمه از بس حالم بده ولی حتی روم نمیشد واسه این موضوع گریه کنم....یهو خاله بهم گفت : چته؟ ...وانگار من منتظره همین جمله بود وبغضم ترکید...خاله به هیشکی نگو منم غصه میخورم...به هیشکی نگو منم بلدم گریه کنم...به هیشکی نگو دلم داره میترکه ...خاله به هیشکی نگو من نازک نارنجی ام....خاله همه باید فکر کنند من پوست کلفتم...جلفم واز درودیوار بالا میرم.....فکر کنند من فقط بلدم شولوغ بازی در بیارم و آدم بشو نیستم...خاله به هیشکی نگووو من با اینکه کلی همه رو دوست دارم وبا همه راحتم وهمه رو از خودم میدونم اما یه آدم سرخود معطله مغروره خودخواهم که حتی بهم برمیخوره بفهمم ضربان قلبم واسه کسی به شماره افتاده....خاله به هیشکی نگو....خاله به هیشکی حتی به خودم هم نگوووو...خاله همه ی اینایی که میخوای واسه آروم کردنم بگی همش رو خودم بلدم...خاله من همه ی آدمها رو دوست دارم...خاله گومب گومب دلم از کار افتاده...خاله به هیشکی نگووو دل من هم گومب گومب میکنه وخودم با دستای خودم انداختمش دوور....خاله ازم هیچی نپرس...خاله آرومم نکن...خاله نصیحتم نکن.....خاله دعوام نکن.....خاله به هیشکی نگووو من چقدر احمقم ...به هیشکی نگووو من عین بچه های دو ساله که عروسکشون را میخواند نصفه شبی نشستم گریه میکنم...خاله قول بده حتی به خودم هم نگی.....

سرم رو میذارم روی مانیتورو20 دقیقه نشستنه میخوابم .بعد دست وصورت نشسته لباس میپوشم ومیرم دانشگاه.تمومه طول مسیر درحالت نشسته خوابم.اینقدر گرسنمه که دارم میمیرم اما دلم هیچی نمیخواد.3 ساعت توی راهم وبعد ماشین عوض میکنم.دیگه اینقدر توی این مسیر رفتم واومدم که راننده ها کلی سال نو مبارکی و چه خبر از این ورا راه میندازند وانگار اونا هم میفهمند یه خبری شده که من فقط لبخند میزنم وسر تکون میدم.واسه همین دیگه حرفی نمیزنند.....

سوار تاکسی شدم که عمه زنگ میزنه....دیگه نزدیکای ظهره ومن فقط گوش میدم وتا میام حرف بزنم صدام میلرزه....عمه میگه الی یهو گریه نکنیا...زشته تو ماشینی...بعدش کلی مثلا آرومم میکنه و من ناراحتم که چرا ناراحتش کردم و اینکه چرا اینجوری شدم....باید حواسم به همه باشه....

یک ساعتی توی مسیرم وجاده رو نگاه میکنم...از تاکسی پیاده میشم که احسان زنگ میزنه: " دختره تو نمیخوای یه سر بیای دفتر؟؟..." که یهو دیگه واسم مهم نیست کجام و کی ام ووسط خیابون میزنم زیره گریه....

میگه:" چته الهام؟کجایی ؟زشته؟جلو همکلاسیهات خجالت بکش....."

چیه؟اینجام باید حواسم به مردم باشه؟اینجا دیگه هیشکی من رو نمیشناسه...من تنهام و با هیشکی نیستم که من رو بشناسه وبخوام ازش خجالت بکشم....من دارم میمیرم احساااان میفهمی؟حالم از خودم به هم میخوره.....از این اخلاقه کوفتیم....ازپروویی که با بقیه دارم و رودربایسی که با خودم دارم.....من حالم بده ه ه ه ...خیلی ی ی ی ی ی ....

وسط خیابون دارم راه میرم وبلند بلند گریه میکنم واحسان فقط گوش میده .نمیدونم کسی نگاهم میکنه یا نه چون تمومه نگاهم به سنگفرشای پیاده روه.....

بهم میگه شب برم پیشش و زنگ بزنم بگم خونه نمیام...تقریبا درب دانشگاه رسیدم که خداحافظی میکنه...جلوی صورتم رو میگیرم که کسی نشناسدم و با عجله میرم توی دستشویی تا آبی به دست وصورتم بزنم.

نگهبانی صدام میکنه : " خانم کجا؟؟"

تا دستم رو برمیدارم تا کمر خم میشه وکلی وحال واحوال و معذرت خواهی و من باز حواسم هست که لبخند بزنم واون رو هم به لبخند دعوت کنم

باز نقاب میکشم تو صورتم وباز سلام میکنم به همکلاسیها و باز با استاد شوخی میکنم وباز سر به سره سید میذارم وباز نطقم باز میشه وحرافی میکنم وبااااااز........

توی راه برگشت با سید صحبت میکنم وقدرشناسانه به حرفاش گووش میدم وباز دلم خونه ولی باز میخندیم....من حق ندارم کسایی که دوستشون دارم رو با ناراحتی هام آزار بدم....حق ندارم کسی رو تو غصه هام شریک کنم......حق ندارم....

همیشه از خدا خواستم کمکم کنه همونقدر که من رو دوست داره ،اطرافیانم رو دوست داشته باشم...همه شون رو....چه فرقی میکنه بالاترند یا پایین تر....کوچکترند یا بزرگتر...مردند یا زن....دخترند یا پسر....شوخند یا جدی.....فقیرند یا غنی....پیرند یا جووون....

تپش قلبم وبرق نگاهم و گرمی دستهام را هم قایم کردم توی هزارتوی قلبم و حتی اگه یه روز سربزنه بیرووون، اونقدر باهاش صحبت میکنم تا حرف بشنوه وآدمش میکنم.....

میرسم اصفهان وهر چی فکر میکنم میبینم دلم نمیخواد راجبه هیچی با هیشکی حرف بزنم.....

سوار تاکسی ام دارم تمومه خیابونای اصفهااان را میگردم...اشکهام رو پاک میکنم... ساعت دیگه تقریبا 11 شده....میرم کارگاه پیش احسان .کلیدها رو ازش میگیرم ومیرم شام آماده کنم.ساعت 12 تماس میگیره میگه کارش زیاده  ونمیتونه بیاد.و فردا کلا با هم میریم بیرون....سالاد الویه ها رو میذارم تو یخچال و آروم میرم رو تخت دراز میکشم....یه بوس میفرستم واسه خدا وبهش میگم: " خسته م خدا جوون.واسم قصه بگووو بخوابم .... فردا یه روزه دیگس...روزی که من شبیه امرووز نیستم...مطمئنم....قول میدم....واسم قصه بگو....

یکی بود یکی نبود.......ووسط قصه خوابم میبره.....

وبه موسی شدنش می ارزد....

هوالمحبوب: 

 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

 و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

 دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس

 سند عشق، به امضاء شدنش می ارزد

  گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم

 کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

 کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز

 حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

 با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم

 به همان لحظه ی برپا شدنش می ارزد

 دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد

 نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد !

 سالها ... گر چه در این پیله بمانَد غزلم

 صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد

 

                                                   " علی اصغر داوری

 

 

 

من خوشم به لبخندی....

هوالمحبوب: 

اصلا نمیدونم چه خبره!

عین نقی سرم رو میکنم بالا به خدا میگم :" خدا تو با من مسئله ای داری!؟!"!!!! 

میخوای حال و هوام رو عوض کنی یه کاره دیگه بکن....

جل الخالق!

دراز کشیدم و دارم کتاب میخونم وخودم را سرگرم میکنم که فکر وخیال نزنه به سرم و باز خودم را ناراحت کنم که یهو گوشیم زنگ میخوره.....شماره ناشناسه....

گوشی رو جواب میدم. یه آقایی احوالپرسی میکنه و میگه خانم دکتر شفعیی؟!"کلی هیجان زده میشم ومیخوام واسش تو ضیح بدم که بالاخره یه روزی منم دکتر میشم .اما باکمال آرامش میکنم نخیر آفا....

میگه مگه شماره تون 0913....نیست؟

میگم بله درسته. میگه از مدرسه پسرتون مزاحم میشم .میشه تشریف بیارید مدرسه؟

میگم جدی؟معذرت میخوام. کدوم پسرم؟

میگه : " محمد رضا شفیعی.!"

میگم: " چشم .میشه آدرس بدبد لطفا.....!"

میگه " خانوم مگه شما مادره محمد رضا نیستید؟؟"

میگم : " عرض کردم اشتباه گرفتید اما چون شما اصرار دارید محمد رضا پسره منه ، من هم قبول مسئولیت میکنم!!!!"

یهو میزنه زیره خنده و حالا بخند وکی نخند....بعد معذرت خواهی میکنه ومن هم باز درکمال آرامش ازش خداحافظی میکنم....

....ای بابا!کلا هرکی انگار شوهرو بچه ش رو گم میکنه میاد سراغه ماها!....

خنده م میگیره وباز میشینم سراغ کتابام ...

سه  ساعت بعد یهو باز گوشیم زنگ میخوره وهمون شماره ست...گوشی رو برمیدارم ومیگم : بله؟مادرشون رو پیدا نکردید باز میخواهید بندازید گردن من؟!"

آقای ناظم میخنده و خودش رو معرفی میکنه و ازم کلی تشکر میکنه و میگه: امروز واقعا به هم ریخته وعصبی بودم.مکالمه با شما کلا حالم رو عوض کرد وکلا امروز ناظم خوش اخلاقی بودم.لازم دونستم ازتون تشکر کنم وباز اظهار شرمندگی...این دانش آموز شماره مادرش رو اشتباه داخل پرونده کرده بود.باز هم عذر میخوام."(حالا یکی بیاد به این بگه من قصد ازدواج ندارم!!!!)

لبخند میزنم وخانومانه تشکر میکنم وگوشی رو قطع میکنم.

خدا را شکر امروز هم یکی حالش به خاطر من عوض شد....حالا خدا یکی رو بفرست حال من رو عوض کنه.......

پایتخت....

 

هوالمحبوب: 

به قوله مهسا بعضی آدمها و اتفاقها مثله رفتن به مکه است.وقتی میری مکه یه حسه عجیبی داری و دلت نمیخواد اون حال و هوا رو با هیچی عوض کنی. به قول زن عمو روحت تطهیر پیدا میکنه و خالص میشی و پذیرای تموم رفتارها و کارهای خوب. اما بعد کم کم به مرور زمان یادت میره و میشه فقط یه خاطره که حتی موقع تعریف کردنش هم نمیدونی چه حسی بوده و چه حالی داشتی ...

بعضی آدمها یا بعضی اتفاقها هم همینطورند. .باعث میشن احساسه تطهیر روح کنی و آمادگیه تمومه خوبیها رو داشته باشی اما کم کم تو هم یادت میره تمومه اون چیزایی که یه روز به داشتنشون ودونستنشون و فهمیدنشون افتخار میکردی.....

زل میزنم به عکس و عشق میکنم از احساسی که دارم.یادم میفته تمومه این 13 روز با عشق تماشاش میکردم و وقتی با هم صحبت میکردند و عاشقونه به هم نگاه میکردند توی دلم یهو خالی میشد و اشک توی چشمام جمع میشد....

وقتی میگفت :" هما بابا..." توی دلم ضعف میرفت و میدونستم این یعنی اوج علاقه و یه حس عجیب تموم وجودم رو میگرفت.نمیدونم چرا باهاش عجیب همذات پنداری میکردم....

همیشه خیال میکردم صبرم زیاده وخدای صبرم ..گرچه گاهی یهو میزدم جاده خاکی... اما بعد از دیدنشون امکان نداشت تقدیس و تحسینشون نکنم...

به لبخندی خوشند. به تمومه اونچه که میتونند ازش لذت ببرند.تمومه احساسشون را میفهمم.با تمومه وجود لذتشون را میفهم.درست مثل موقعی که تمومه دردهای دنیا رو با خوردنه یه بستنی قورت میدم.یا باعشق و با تمومه احساسام برای دلخوشیه خودم برای خودم وتوی خلوته خودم مراسم عید ویلدا وتولد میگیرم وعشق میکنم ودل میبندم به اتاقی که با تمومه وجود دوستش دارم....

میدونم مثله خیلی چیزها وآدمها اونی که تقدیسش میکردم رو یادم میره وباز خره خودم رو میرونم...واسه همین دوره عکس رو میچینم ومیچسبونمش روی یه مقوای رنگی ویه کارت پستال ازش درست میکنم ونصبش میکنم کنار عکس "بچه ی جناب سرهنگ" >>>> 

کنار همون عکسی که وقتی توی اوج درد وغم نگاهم بهش میفتاد وگاها بهش بد وبیراه میگفتم که نیشش را باز کرده وزل زده به من،کم کم اثرش رو میذاشت ومن رو هم به لبخند دعوت میکرد ومیگفت:"Take it Easy!" ومن با چشمانی پر از اشک وقلبی شکسته وپر از درد لبخند میزدم و میگفتم :" ای بدجنس!" ویادم میرفت که چی توی دلمه وچشمم را میدوختم به آخری که یه عمره منتظرشم.....

میچسبونمش کنارعکس بچه ی جناب سرهنگ تا هر موقع توی اوج نا امیدی ودرد که خیال میکنم از من بدبختر روی زمین نیست با نگاه بهش یادم بیفته که " نقی وخونوادش" هم کم سختی نکشیدند ولی با اینکه هی پشت سر هم بد می اوردن ولی خنده وهمدلی یادشون نمیرفت وحواسشون وامیدشون به آخری بود که خوب تموم میشه......

دلم نمیخواد هیچ وقت یادم بره که با بند بند وجودم عشقش به آدمایی که دوست داشت رو تقدیس  وتحسین میکردم وخم به ابرو نمی اورد وتوی اوج درد حواسش به دردنکشیدن بقیه بود.........

عکسش رو نصب میکنم کنار عکس "بچه ی جناب سرهنگ" وزل میزنم به احساسی که هست.

عکس رو نصب میکنم که هر موقع کم اوردم نگاهم بهش بیفته وبهم بگه : " از تو بعیده! مگه یادت رفته؟! خجالت نمیکشی بیخودی غر میزنی؟...حساس نشو حساس نشو!!!!..."

کجا خوشه؟اونجا که دل خوشه....چه فرقی میکنه کجا باشی؟توی کامیون..توی بیابون....کنارپارک....توی یه  دخمه...کنار رودخونه...یا زیر بار یه عالمه سختی که داره کمرت را میشکنه؟مهم نیست...مهم اینه تموم نگرانیت ،آسایش دیگرون هست واینکه مطمئنی به آخری که خوب تموم میشه.....

فاطمه میخنده و میگه: "آجی این چه عکسیه زدی به دیوار؟!عکسه خوشگل بزن...میخوای عکس سیندرلا بهت بدم بزنی به دیوار؟خیلی خوشگله ها...."

زل میزنم به عکس......نه چشمهای فریبایی میبینم...نه هیکل ورزشکاری و قد بلند وچهار شونه....نه عطری که مدهوشت کنه ونه موهای پرپشت جوگندمی که دلفریبش کنه ونه کت و شلوار اتو کشیده ای که خط اتو و براقیه کفشهای واکس خورده اش مسخت کنه.....ولی چقدر در چشم من زیباست...چقدر دلفریب و جذاب ....انگار که هیچ وقت آدمی به این زیبایی ندیدم...تازه میفهمم وقتی میگند سیرت زیبا یعنی چه که صورت رو زیبا میکنه...

وای که چقدر "نقی " رو دوس دارم...... 

  

     

      

عکس را نصب میکنم ومیشینم اون عقب و زل میزنم به عکس.به نیکا وسارا حسودی میکنم.لبخند میزنم واز اتاق میرم بیرون....رو میکنم به خدا و میگم: " کمکم کن یادم نره......"

ای به هنر سرمه ی چشم جهان....

هوالمحبوب: 

 

یعنی اگه یه روز صبح از خواب بیدار میشدم و SMS احسان (پسر اعظم ، خواهره سمیه ،دوست دوران دبیرستانم) رو نمیدیدیم دیگه نگران میشدم یعنی امروز چش شده؟

یعنی هر روز صبح به محض از خواب بیدار شدن باید پیام میداد من امروز تا شب چهلستونم با خونواده بیاید تا من ببرم بگردونمتون!

الهی ی ی ی ی ی ! بچه م در تعطیلات نوروز مسئول کنترل چهلستون شده بود و دلش میخواست همه ببیندش و بدونند .از بس از اوله تعطیلات گفت دیگه مجبور شدم دست خانومه خونه و آباجی ها  رو بگیرم ببرم اصفهان گردی وصدایی از من درنیاد که قراره احسان (پسر اعظم ؛خواهره سمیه ،دوست دوران دبیرستانم ) این رو بهمون هدیه بده و قرار نیست من سره کیسه رو شل کنم!!

این احسان خان که پسر اعظم ، خواهر سمیه دوست دوران دبیرستانه من باشه با اون احسان که مثلا نور چشمیه و داداشه الی که بنده باشم زمین تا آسمون فرق میکنه. بچه م وقتی موقع انتخاب رشته ش که شد با کمک اهل بیت و من که مامانش باشم(!) رشته گردشگری رو انتخاب کرد وشده یه پا کنترل چی!!! نه اینکه کلا بچه م درس خون بود وزرنگ ، واسه همین!

الهی ی ی!تا یکی باهاش حال و احوال میکرد ،قیافه ای میگرفت و بهم میگفت: ببین چقدر زرنگ شدم .باز بگو بچه م !

ومنم رو به مامان میکردم و میگفتم : " یادته احسان بچه تر که بود دهنش مثل غار علی صدر بود و دوتا دندون از اون بالا آویزوون بود و سرش رو هم باباش مثل اینکه پوسته هندونه گذاشته باشی سرش ودور تا دورش رو کوتاه کنی ،کوتاه میکردو همش  تو کوچه می ایستاد تا من و سمیه از مدرسه بیایم واز ته کوچه دمپایی به پا میدوید و هی خاله خاله راه مینداخت؟! حالا واسه من پزه کیا و بیاش رو میده بچه!"

مامان لباش رو گاز میگرفت و احسان ،بچه م ، سرخ میشد و من میخندیدم!شکایت من رو به مامان میکرد که هی الهام بهم میگه بچه .مامان هم گفت:این به منم میگه بچه! نه خودش خیلی بزرگه!!!من هم بهش میگفتم: غر نزن ،تا دیپلم نگبری بچه ای!با اشتیاق گفت: "یعنی اگه دیپلم بگیرم دیگه بچه نیستم؟"منم باخنده گفتم : از اون موقع به بعد یه بچه ی بزرگه دیپلمه ای!

خلاصه بچه م کلی زحمت کشیدو کل چهلستون رو که 8 سال پیش رفته بودم بهمون نشون دادو از اونجایی که اطلاعاتش کم بود با توضیحات من کلی همه حال کردند.بعدش رفتیم موزه رکیب خانه !موزه رفتن به نظر من خنده دار ترین اتفاقه دنیاست.چندتا ریتون و نقش گلی و جواهرات سیمین دست ساز گذاشته بودند با شونصدتا نقاشی از فلان حاکم و بهمان وزیر وسفیر .من فقط واسه همراهی با بقیه تماشا میکردم ولی لذتی نمیبرم. شهر موج میزد از مسافرای نوروزی و ماهم قاطیه اونا از دیدار آثار مستفیظ میشدیم .حالا به قول مامان نه اینکه قرار بود تعطیلات که تموم شد آثار تاریخی رو جمع کنند!

بعد از ظهر رفتیم میدان نقش جهان.آآآآآی بدم میاد بهش میگند میدان امام یا میدان شاه! انگار که ارث بابای امام یا شاه بوده!

اسمش نقش جهانه و نقش جهان هم باقی میمونه....عالی قاپو معرکه بود.مخصوصا جلوه ش تو شب فوق العاده بود.پله های پشتش مثل پله های تونل "کاش و کاشکی " بود.عین عبور از تونل قطار وحشت که یهو منتظری یه مجسمه خنده دار بیاد بالا و بهت از تو دهنش آب بپاشه...

راهنماها خداییش هیچی اطلاعات نداشتند .هرکی ازشون هر چی میپرسید یه سری جمله های تکراری که حفظ کرده بودند تحویل میدادند.مجبور شدم خودم واسه بچه ها و بقیه ی مسافرا یه خورده توضیح بدم وخودم بشم یه پا راهنما....

بعدش مسجد شیخ لطف الله که اوج زیبایی معماری بود واون طاووس قشنگ و ساکت که کز کرده بود اون بالا روی سقف مسجد وشبستان طبقه پایین که کاشی کاریش آدم رو یاد حمام فین کاشان مینداخت و من از بس داد زدم: خش ش ش ش ش ش شک ! به قول مامان حیثیت واسه هیشکی نموند!!!

بعدش رفتیم مسجد شاه !این دیگه اسمش مسجد شاهه .اونم شاه عباس صفوی نه رضا شاه پهلوی .که بهش مسجد بزرگ جامع عباسی هم میگند.این دیگه آخرش بووود.یاد اردیبهشت سال 84 افتادم که آخرین بار Rone  و Patty  رو که از برمینگهام اومده بودن اوردم اینجا واسه بازدید وکلی خندیدیم.تمومه شبستوناش رو گشتیم و کلی کیف کردیم.

یه نمایشگاه نقلشی از بهشت وجهنم گذاشته بودند که واقعا نقاشی های فوق العاده ای بود.بعضی بازدید کننده ها گریه میکردند و من که کم کم داشتم از دیدنشون غش میکردم که من رو کشوندند بیرون!!!وقتی حالم جا اومد رو کردم به بقیه و گفتم : آدم شید دیدید جهنم چه خبره؟؟؟!"

نقاشی ها فوق العاده زیبا بود.کاری به اعتقاد به بهشت و جهنم ندارم .فوق العاده و ماهرانه کشیده شده بود.بعدش دیگه واسه استراحت باز رفتیم چهلستون و من همه رو به بستنی دعوت کردم و نشستیم وکفشها رو از پا در اوردیم تا پاهامون هوا بخوره.

اوج لذت من اون موقع بود ویه حس قشنگ شادی همراه با بغض تمومه وجودم رو گرفته بود.وقتی الناز و فاطمه و فرنگیس بستنی میخورند وچشمهاشون برق شادی میزد وباهم شوخی میکردند و میخندیدند .وقتی فاطمه از سرما کز کرد تو بغله من وفرنگیس اصرار میکرد بقیه بستنیش رو بخورم و خودش چای بخوره.وقتی احسان قوری چای اووردو انگار که بزرگترین کاره دنیا رو کرده بود.همشون رو دوست دارم. حتی احسان رو که تمومه ذوق شوقش اینه که یه کاره مهم امروز انجام داده و مهم تصور شده!

وای که عشقه من اوج لذته کسایی هست که دوستشون دارم.وااای که تمومه شادیه من برقه نگاه خونوادمه که میپرستمشون.عشقه من به فرنگیس و الناز و فاطمه و داداش احسانه.دستای سرده فاطمه س که زیر کتم قایمشون میکنم که گرم بشه.خنده های بلند بلنده النازه که با چشم غره بهش میگم بسه ، چقدر میخندی؟؟!چشمای مهربونه فرنگیسه که با نگرانی مراقب اوضاعه ووقتی توش غرق میشی تمومه غصه های دنیا یادت میره.

اینا تمومه لذت من از زندگیه....

عاشقه شبای چهلستونم...........

من وقلب ایران...اصفهان

هوالمحبوب: 

همین چند روزه پیش بود...آره...همین چند روز پیش بود داشتم به  "پارادوکسیست" میگفتم دلم میخواد برم جایی که کسی من رو نشناسه...دلم میخواد اسمم را عوض کنم و با آدمهای جدید آشنا بشم و چند وقتی کلا یه جوره دیگه باشه وبشه وهیشکی ازم هیچی ندونه وشروع کنم به تصویر سازیه جدید.....گفت سخته ...ولی من دلم میخواست حتی با سخت بودنش این کار رو انجام بدم...

اینطور دیگه هی مدام جمله ی : " از تو بعیده رانمیشنوی!" .هی مگه چی شده رو توی کله ت نمیکوبونند...هی بهت نمیگن تو دیگه چرا؟...اون موقع هر کاری بکنی و انجام بدی درسته چون جزیی از خصوصیتت به حساب میاد...اون موقع وقتی گریه میکردی نمیگفتند مگه تو هم بلدی گریه کنی؟....یا وقتی میخندیدی اون هم بلند کسی نمیگفت آهااای آروم....هیچ کاری از تو بعید نبود و تا اطلاع ثانوی میشدی همونکه دلت میخواست حتی اگه اشتباه بودی....راحت دلگیر میشدی...داد میکشیدی...حتی بلند بلند فحش میدادی و آب از آب تکون نمیخورد..... دلم بهونه میگرفت و این روزهای آخره سال چقدر حالم بد بوووووووود.

شبهای آخر سال درد بود وروزهای آخر سال به اندازه ی قرنها میگذشت تا تموم بشه....توی دلم خون بود وروی لبهام لبخند ودرد میکشیدم از اینکه خودم نیستم ونمیتونم بی محابا فریاد بزنم...خسته شده بودم و کلافه از تمومه سالهایی که سپری کرده بودم ویک انگه دختر خوب بودن رو چسبونده بودند بهمون و هیچ کس توقعی جز اینکه بودم ازم نداشت. حالت تهوع داشتم از خودم.یه چیزی باید عوض میشد تا استارت عوض شدنه من هم زده بشه.نمیدونم باید یه اتفاقی میفتاد ،اون هم برای من که بی خیاله تمومه بودنها شده بودم و تصمیم به هرچه پیش آید خوش آید گرفته بودم.....وای از سالهایی که گذشته بود...

نمیدونم ونمیخوام بدونم واصلا نمیخوام راجبش حرف بزن

اصلا تصمیم گرفتم دیگه راجب دلمشغولی وفکر مشغولی ودردهام چیزی ننویسم وچیزی به کسی نگم.کلا من تا آخره عمر اینم >>>>>

توی یکی از همین شبهای درد آور بود که آرش باز توی حرفاش حرفه "بیلوکس " را زد...من که کلا وقت اضافی داشتم پای سیستم کامپیوترو به خودم گفتم به امتحان دریافت و اجرای این نرم افزار می ارزه...فکر کن ماوس کامپیوتر کلا هنگ کرده بود وکلا سیستم کن فیکون!نمیدونم چرا هی این شبها هی همه واسه اتصال من به یه جا تلاش و همت مضاعف میکردند وهی هرکی میخواس من رو ترغیب به بازدید از یه جای تازه بکنه و من هم که کلا این روزها هم مسیر با جریان آب !

مدتهاست ،شاید دو سه سال که به محضه کانکت شدن توی اینترنت ،messenger رو  روشن میکنم و میرم دنباله کاری که واسش اومدم توی نت.

میل چک میکنم .مینویسم، وبگردی میکنم، پروژه های آخر ترم رو تند تند جستجو میکنم ، بیشتر وقتم صرف میل هام میشه و بعد به وبلاگه این  و اون سر میزنم وگاهی که خسته میشم سری میزنم توی رووم اصلی messenger و با دیدنه این صحنه های خنده دار وپر از تاسف بر میگردم و حسرت میخورم ویاد اون روزها میفتم که روومها جدا بود وهر کسی به فراخوره سلیقه ش و طبعش جایی رو برای بودن انتخاب میکردو میرفت و از هر اونچه که میخواست وبود لذت میبرد....

خلاصه اینکه "add list"  های من میرند ومیاند و من به کاره خودم میرسم وگاهی سلامی وکلامی و بعد هم گاها به نسبت آدمی که میشناسی یا نمیشناسی و ازش سر درمیاری .با همکلاسی ها حال و احوالی و با شاگردها و همکارای سابق تبادل ادب و احترامی و بحثی و حرفی و حدیثی باز هم گشتن در دنیای بی انتهای اینترنت.....

دیگه خیلی وقته دوران Asl plz    و من اینم و تو کی هستی گذشته .درست مثل روزایی که توی کوچه لی لی بازی میکردی و گاهی زنگ خونه ها رو میزدی و در میرفتی و بعد کیف میکردی از هیجانی که توی وجودت موج میزد وحالا فقط لبخند میزنی وقتی یادت میفته وخودت هم نمیدونی معنیه لبخندت تاسفه یا اشتیاق از به یادآوری یا نه حتی یک اتفاقه ساده ، اتفاقی به سادگیه دادنه بلیط اتوبوس وقتی به مقصد میرسیدی یا مثلا سلام کردن به رفتگره محل وقتی اومده دنباله عیدیه آخره سال!....

تا اون شب که آرش ،فایل نرم افزاره ":بیلوکس " رو فرستاد و خودش قدم به قدم برای اووردنه من به اونجا همراه شد....شاید خودش هم نمیدونست داره چه اتفاقی میفته و فقط دوس داشت لذت داشتن یا دونستنه چیزی که داره رو با کسی تقسیم کنه یا شایدم به ایجاده  یه هیجان دامن بزنه.....

 واونجا یک چیزی بود شبیه اون روزها....یه چیزی شبیه اردو..از اون اردوها که من خیلی دوست دارم....هم دیگه رو نمیشناسید اما با هم همراه میشید وبعد کم کم سلایق و علایق دستت میاد...یک چیزی شبیه اون آخره اتوبوس که آتیش میسوزوندیم وکلی سر وصدا میکردیم و تمومه اتوبوس با اینکه حسرت داشتنه اون آخر رو داشتند خیره خیره بهمون نگاه میکردند.....

از اون جمعها که خودت هر چی هستی باش...اینجا خودم  وخودت نداریما وهمه یکی اند وشبیه به هم.....یه چیزی شبیه فرهنگی که از همه یه جور بودن را میسازه و تو میشی شبیه اونی که میخوای اما درست هم جریان با همه....درست مثل همون اردوهایی که من با هیجان لذته از فردا،  شب سر روی بالش میذاشتم.....با هم ناهار میخوردیم و میوه تعارف میکردیم و با هم شوخی میکردیم وبازی و بعد اون آخر سر وقت خداحافظی از هم وابراز شادی از بودن در کنار هم از همدیگه میپرسیدیم ببخشید میتونم بدونم اسمتون چیه؟!!!!! ...دیگه اسم و رسم وفامیل و نوع عطری که استفاده میکنی مهم نبود...مهم این بود تو هم جزوی از شادی اینجا هستی وشاید اگه نبودی یه پایه ی بساط میلنگید.....

تازه وارد بودم وخانومی پیشه کردن تنها عکس العمل من بود وبه طرفه العینی من هم شدم جزوی از قلب ایران ، اصفهان و خودم را "آئورت" قلب ایران جا زدم و باز به بهانه ای حالم خوب شد....خوب و خوب و خوب...

گاهی هم سرکی میکشیدم به دیگر اعضا و جوارح ایران(!)،همان موقع ها که باز یکهو اخلاقم خط خطی میشدو مثلا گیر میدادم به "دفاعیات مهران" یا نوع رنگ فونت "آچیلای " یا نوع خندیدنه "بابای بچه ها!" ودنباله بهونه میگشتم که یه خورده گریه کنم....!

نمیدونم چه حسیه..اما...خوشحالم...از اتفاقهای جدیدی که توی زندگیم میفته خوشحالم.....از بودن در جاهایی که در اون احساسه امنیت میکنم...از خندیدن با دیگرون خوشحالم  و از لمس کردن و حس کردنه احساسه شفاف و ساده ی آدمهایی که هستند ودلیل بودنشون خواستنشونه......

شر میشم وباز آتیش میسوزنم...گاهی آروم وباوقار میشم وگاهی باز از دیوار راست میرم بالا...شعر میخونم و احساسم را هدیه میدم به همه ی اونهایی که از کنارشون بودن لذت میبرم و گاهی کل کل میکنم وعشق میکنم از هیجان به وجود اومده.گاهی نامردی میکنم و آدم فروشی و گاهی فقط سکوت میکنم و خیره میشم به تمومه اونچه داره میگذره...من میشم مادر ملت و با به رخ کشیدنه بابای بچه ها کلی جوسازی میکنم!!! وبازانگار که به هیجان اومدنه "آئورت " به شریان حیاتی دنیا کمک کنه واسه بیشتر بودن و موندن به ادامه ی زندگی کمک میکنم :))

گاهی کم حوصله میشم وبه شعرهای "راه نشین" گوش میدم وهیجان زده میشم و گاهی شیطون میشم وبا "آچیلای " وبقیه کل کل میکنم و گاهی احساسه شعف میکنم از اونی که حواسش به همه هست و از کلیدداره قلبه ایران تشکر میکنم وتوی دلم با تمومه وجود ستایشش میکنم.....

نمیدونم

حسم را دوست دارم...دلتنگیم را برای رسیدن به قلب ایران دوست دارم...هیجان دیدن بچه ها رو دوست دارم.....جوونه هایی که توی دل "پانکالا" در حال شکفتنه  وبه ثمر رسیدنه رو دوست دارم.....چشمای مراقب "مهران" که حواسش به همه چیز هست و با هرکسی به فراخوره شخصیتش رفتار میکنه رو دوست دارم...."آمیزقلی " گفتنها ویواشکی خندیدنهای "آرش"، کل کل کردنها وقلدری های "آچیلای" ،صدای طنین اندازه وورفتار جنتلمنانه ی " راشا" ،صدای ضرب و آهنگ وخوندنه "ساربان" ،شعر خوندن وحسن سلیقه "ره نشین" ،صداقته "ستیا " و سکوته " سکوت" ،مانیتورینگه "بلک من " و متلکهای "چرچیل" ،من من وتوتو  کردنهای " نرس " ،بیست سوالی های حرص در بیاره " محسن " ولهجه ی شیرین "نقی" رو دوست دارم......

نمیدونم وباز هم نمیدونم.....شاید یک روز تمامه مجازها رنگه حقیقت به خودش بگیره...روزی که من جامه ی عمل به قولی که به بچه ها دادم بپوشونم و همه رو به تماشای بستنی خوردنه بچه های مردم توی پارک دعوت کنم...

اون موقع غرق میشم توی شادیه بی حد وحصر بچه ها وتمومه اونچه که اونها از خودشون به نمایش میذارند...توی  صداهایی که رنگه نگاه به خودش گرفته....اون موقع همه حتی  اگر نخواهند حرف میزنند وپرده میکشند از رخی که پنهان شده بود پشته یه عالمه احساس شادی یا غم و یه اسم...همه یکی میشند و بانگ شادیشون  احساس خوشبختی به "رگ آئورته" قلب ایران میده!

اون موقع "آرش" هم بدون "میکروفن " میتونه حرف بزنه ،حتی اگه زبونش زبونه اشاره باشه و به قول خودش لال (!)وخدا راشکر دیگه  نیاز به گلریزون نداره  


 

کــیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــة؟؟!!!....

 هوالمحبوب: 

 

باز بوق ممتد تلفن و باز نوشته No Answer  وقطع ارتباط وباز دل ناگرانیه من!یعنی چی شده جواب نمیده؟!

شماره آقای " چ" را میگیرم وبهش میگم که خانوم فلانی جواب نمیده وعلتش رو هم نمیدونم،شاید مشکلی واسش پیش اومده! آدم آنفولانزا از نوعه خوکی بگیره اما با این آقای " چ" همکلام نشه. والااااااااااااااااا!

از اقباله بد من کلا آدمای همچین استخون دارو تپل همکاره ورئیس ومدیره ما میشند ومن هم که عمرا نشون بدم از همکلامی با کسی بدنم کهیر میزنه....

دو سه روز پیش که باهام تماس گرفت وخواست ترجمه ی subtitle  یه فیلم چند صد قسمتی رو به عهده بگیرم وکلی تعریف و تمجید کرد که کلی توش پوله واینا ،بهش گفتم اصفهان نیستم  وبهتره کار رو بده به آدمه دیگه ای..اگر چه عاشق ترجمه ام ونوشتن اما آدمه یه گوشه بشین نیستم وحوصله ی تمرکز یه ساله روی کاری که نمیدونم آخرش به نام کی ثبت میشه رو ندارم واسه همین بهش قول دادم از اونجا که کلا مادر زاد دهقان فداکارم، یکی رو پیدا کنم این کار رو واسش انجام بده ومثل همیشه قرعه به نام ستاره خورد که شیش دانگ مترجمه ، اون هم از نوع پروفشنال (فارسیش میشه چی؟!!!)

خلاصه آقای " چ " دنباله کارش بود وستاره گوشیش رو جواب نمیداد. گویا آقای " چ" از کاره ستاره خوشش اومده بود وبا اینکه ستاره گفته بود این آخرین باریه که این شونصد صفحه رو ترجمه میکنه ،آقای نام برده باز اصرار داشت این کار رو ستاره انجام بده و من زنگ و اون زنگ وستاره No response to page in  و این حرفا.....

دیگه بحث سره کاره این آقای محترم نبود. کم کم داشتم نگران میشدم که نه خونه جواب میده نه گوشیش که یهو یه SMS  اومد که:" اگه الهام سراغ من رو گرفت بگونمیدونم کجاست،شاید رفتن مسافرتی جایی، خبر ندارم!!!!"

دوسه بار sms  اش رو میخونم  وچیزی ازش سر در نمیارم!کم کم مغزم Load  میکنه که آهان این پیام رو واسه  خواهرش فرستاده که اگه ازش سراغ گرفتم جوابم رو این بده....

یهو یاده تمومه SMS های اشتباهی ای میفتم که برام خاطره های قشنگ درست کرد.یاده تمومه تماسهای اشتباهی که شرمنده م کرد. یاده تمومه مکالماتی که بدونه اینکه گوشی رو قطع کنم  گفتم و بعد کلی خجالت کشیدم که مخاطبم پشت گوشی شنیده و یاده تمومه اشتباهاتی که به خنده منجر شد. ویاد تمومه تماسهایی که چون کارم حاضر نبود جواب ندادم وبعدش بهونه جور کردم! 

کلا تمومه خاطرات اشتباهیم رو مرور میکنم وبا لبخند  SMS  خودش رو برای خودش FORWARD  میکنم و تا میاد توضیح بده بهش SMS  میدم :" خدا را شکر! نگرانت شدم ها!میخواستم بگم تعطیلات رو خوش بگذرون و دور کار رو خط بکش.راستی  سوغاتی یادت نره!!..."

آب هویج...توپ پلاستیکی...کامران نجف زاده!

هوالمحبوب: 

 

اون اولها فکر میکردم این سید چقدر عجیب غریبه .خوب اون اولا بود وحکایت "نخستین تصویر" واین حرفا!

 وهمون اولها این سوال بود  که اونی که هیچ چیز به نظرش خوشایند نیست وقشنگ ودل انگیزوعکس العملش به تمومه خوشایندهای من یا هر کسه دیگه یه لبخنده عاقل اندر سفیه یا خنده ی تمسخرانه ی بلنده از ته دل ، ممکنه از چی خوشش بیاد یا چی کیفش رو کوک کنه ویه بار که ازش پرسید گفت عشقش  آب هویجه و توپ پلاستیکی!!!(حالا راست و دروغش پای خودش!)

و من که کلا متحیر!

یه بار تو مسبر رفتن به دانشگاه که تند تند داشتیم برگه های مدیریت بازاریابی کاتلر رو ورق میزدیم توی اتوبوس که مبادا جمله یا کلمه ای را جا بندازیم وکاتلر رو عصبانی کنیم یهو وسط این همه استرس ازش پرسیدم چه آرزویی تو زندگیت داری؟

گفت میخوای به چی برسی؟بگو تا کمکت کنم!

گفتم : خودم میخوام برسم نمیخوام کمکم کنی که بشه اونی که خودت میخوای. حالا بگو تو زندگیت چه آرزویی داری؟!

یه خورده فکر کرد وگفت: دلم میخواد یه صندلی رو خورد کنم تو سره یک نفر وهیچ اتفاقی نیفته!دستم رو بتکونم وبرم پی کارم و انگار نه انگار!!!!!

بعد صورتش رو برگردوند ومشغول خوندنه بقیه ی کتاب شد و من داشتم فکر میکردم آرزو داشتنیه یا ساختنی که یهو سرش رو برگردوند طرفم و گفت : یه آرزوی بزرگتر هم دارم که کلی بهم حال میده!

گفتم چی؟

گفت دلم میخواد یه بار که توی بیست وسی "کامران نجف زاده" میخواد بیاد روی  صحنه ، اون دری که باز میشه باز نشه و تو پخش زنده کلی حال کنیم!!!!! ولی فعلا که تشریف بردن فرانسه وبا کلی دریافته پول گزارش از گاو بازی پخش میکنه و موزه ومیوه!!!!

بعد هم یه آه کشید!!! انگار که آرزوش به دلش بمونه به یه نقطه ی دور از ناکجا آباد خیره شد وباز سرش رو انداخت رو کتاب و من هم خیره شدم به مانیتور که داشت "فیلم صمد داماد میشود" رو پخش میکرد.....

امروز بعد از 10 ماه که  سر ناهار اخبار اعلام کرد " کامران " رو برگردوندند ،یهو مبهوته اخبار شدم وهمینجور که قاشق رو وسط زمین و هوا نگه داشته بودم بلند گفتم: سیدتوی ساله جدید زمینه برآورده شدنه  آرزوت داره فراهم میشه!!! همین روزاست دری باز نشه و کسی از پشت در پیداش نشه و  تو توی دلت قند آب بشه وبگی دیدی گفتم؟.......!

یاد سید میفتم واینکه یعنی الان که این خبر رو میشنوه چه حسی داره!!....

تصور میکنم داره با یه توپ پلاستیکی بازی میکنه و بعد خسته میاد ویه صندلی توی سره یه نفر خورد میکنه وبعد داد میزنه :" آب هویج لطفا!!!"  

کفشهایم کو؟....چه کسی بود صدا زد الهام ؟؟؟

هوالمحبوب: 

  

کلا بر پدر اونی که گفته خانومها باید کفش پاشنه بلند بپوشند.....(!)صلوات!من نمیدونم حالا اگه یکی پیدا بشه که کفش پاشنه دار نپوشه یا نخواد بپوشه یا بلد نباشه بپوشه خانوم حساب نمیشه وخانومیتش میره زیره یه علامت سواله گنده وباید مدرک وسند بیاره واسه اثباته این قضیه؟؟؟

والاااااااااااا!(به قوله راشا!) والبته در ادامه با این نوناشووون(به قوله سید!)!

درسته به قول مامانه خونه دیگه زشته،بزرگ شدی!دختری که بلد نیست کفش پاشنه بلند بپوشه به درده لای جرزه دیوار میخوره وتا حالا هر کاری کردی و هرچی پوشیدی پوشیدی از حالا به بعد به سن وسالت نگاه کن وخانومانه بپوش ورفتار کن .بابا پس فردا میخوای با کفش اسپورت لباس عروس بپوشی ؟(حالا دوماد حاضره وفقط درده ما پوشیدنه کفشه اسپرته!)و به قول مهران خان سن وسالی ازمون گذشته واحتراممون به همه واجبه وحق مادری به گردنه بچه ها داریم  ودیگه هر وقتی رفتیم توی روم باید بشینیم اون دمه در روصندلی و بچه ها بیاند به دست بوسی وآستان بوسی وابراز احترام ولطف ومرحمت وبعدش قصه ی بودنمون رو شروع کنیم  ویه جورایی حسساب کنی مادر ملت به حساب میایم وا گه یهو به ذهنت خطور کرد که بابا مگه چند سالمه اینقدر شلوغش میکنی واونم بگه بابا  من ده سالمه وشما بیست سا ل ومنظورم اینه احترامتون واجبه ( وتوجه بفرمایید به اختلاف سنی من وایشون که ده سال تخمین زده شده!).....

خلاصه ی کلام اینکه از اونجایی که سن وسالی ازمون گذشته(شما مارا بیست حساب کن ومهران خان  رو  ده!) ودم بخت به شمار میریم واز اونجایی که تازه دختره خوبی هستیم وتصمیم گرفتیم خانومی پیشه کنیم ، واجبه کفش پاشنه بلند بپوشیم ،چراکه دختری که قادر به انجام این امر مهم نیست نه تنها خانوم نیست بلکه .....بلکه همون خانوم نیست!!!

حالا اصلا مهم نیست به اصرار خانومه خونه این یه جفت کفش سیندرلا را بپوشی ومردم بر بر تو خیابون بهت زل بزنند که این یارو چرا اینجوری داره راه میره ویه شیر پاک خورده ای یهو اون وسط بهت آدرس توالت عمومی بده وتو هم هی داد بکشی تند تند راه نرید کفشام داره در میاد وبشی مضحکه ی عام وخاص وبعد از حرصت  وقتی کوچه خلوت شد کفشات رو دست بگیری وپا برهنه تو کوچه راه بری!!

یهو به ذهنم رسید واسه کاهش این همه ابراز محبت دوستان در خیابان وکاهش جلب توجه یه کاره خفن بکنم!تمامه مایحتویه کیفم رو ریختم تو یه پلاستیک  مارک دار که توی کیفم بود وتظاهر کردم دارم یه پاکت سنگین را حمل میکنم تا دیگه طرز راه رفتنم زیره سوال نره وهی تا خونه عمو اینا به خودم غر زدم وفحش دادم!

ای مرده شوره هرچی کفش پاشنه بلنده ببرند!بابا مگه من قدم کوتاهه مادره من؟؟!مگه به خرجش میره؟میگه نکنه میخوای با کفش اسپرت بیای خونه عموت اینا؟؟

خلاصه اینکه به مکافاتی این لحظات طلایهه عید نوروز را گذروندیم وبه مکافاتی هم ادای خانومای محترم وباکلاس رو در اووردیم وبا چشم غره ی خانومه خونه گاهی هم لبخند ژوکوند میزدیم که به تیپمون بیاد!!!!! لحظه شماری میکردم برگردم خونه وخودم بشم! وای که متنفرم از این قیافه گرفتن ها!!!!

حسابش رو بکنی 500 متر راه نرفتم ولی پاهام عجیب درد میکرد .خوشبختانه برگشتن با بابا برگشتیم واز ماشینشون استفاده کردیم!رسیدیم دره خونه که همه به هم خیره شدند ومنتظره اینکه یکی درخونه را باز کنه وبقیه برند توی خونه.کسی با خودش کلید نداشت وهمه به امیده اون یکی پاشون را از خونه بیرون گذاشتند.... دیگه خانومی رو کنار گذاشتم ویه نگاه به بابا کردم ویه نگاه به نه نه وکفشام را در اوردم از پاهام ودست انداختم به دیوار وبه قول بابا عین یه مارمولک از دیوار رفتم بالا وسه سوت  در رو باز کردم.زود پریدم تو کوچه ودر یه حرکت نمادین کفشام رو برداشتم واز همون توی کوچه پرتشون کردم رو پشت بوم.تا مامنه خونه اومد دادو بیداد راه بندازه وغر بزنه گفتم : " تا اطلاع ثانوی از خانوم شدن معذوریم!" ویه تعظیمه نصفه نیمه ی یانگومی کردم وتعارفش کردم بیاد تو خونه.....

باحرص نگاهم کرد وگفت :" تو آدم بشو نیستی!"

یه لبخند شیطانی زدم  وگفتم :"همینه که هست!!!"

خندید...منم خندیدم واومدیم توی خونه.......

پ.ن :

از اونجایی که سن وسالی ازمون گذشته واحتراممون به همه واجبه ، واسه دست بوسی هجوم نیارید...یکی یکی بیاید فیض ببرید برید...خدا قبول کنه ;)

حتما قشنگ میشود امسال حال تو....

هوالمحبوب:   

 

حافظ گشوده ام وچه زیباست فال تو

حتما قشنگ میشود امسال حال تو

با آن زبان فاخر وایرانی اصیل

فرخنده باد روزوشب وماه وسال تو....


تا دم دمای سال تحویل بیدار بودم.داشتم مینوشتم...میخوندم...سالی که گذشته ودهه ای که طی شد رو مرور میکردم وآدمای زندگیم رو دوره میکردم  و توی ذهنم بهترین ها رو واسشون تصور میکردم که پای سیستم کامپیوتر خوابم بردو وقتی چشم باز کردم دیدم از سال تحویل 20 دقیقه گذشته!

هول شدم

انگار که  مثلا واسه سحری خواب موندم و یا اینکه نمازم قضا شده ومجبورم سحری نخورده تا آخر سال  روزه بگیرم!!!تا دو سه دقیقه گیج بودم وکم کم آرامش اومد تو وجودم ومغزم load کرد که نترس بابا فقط  سال تحویل شده!همین!!!عزیزه من  این همه بیدار بودی ،آخر و عاقبتت شد این. حالا یه امسال خواب موندی بذار ببینیم چی میشه!غصه نداره که!! 

وضو گرفتم وسجاده ای که بوی شورواشتیاق میداد رو باز کردم.عطر زدم وحافظ رو گذاشتم کنار سجاده و الله اکبر....حالم عجیب بود.نمیدونم خوب بود یا بد....هیجان بود یا آرامش ولی باز هم شرمنده بودم....سلام دادم وبه اولین کسی که سال نو رو تبریک گفتم به قاب عکس بالای تختم بود وبعد به نفیسه پیام دادم وبعد از اون کلی با خدا حرف زدم.این دفعه با هم سال وسالهایی که گذشت رو مرور کردیم ازش خواستم خط بکشه روی تمومه اونچه که بودم و اجازه بده ازش بهترینها رو واسه آدمای زندگیم بخوام.

واسه : احسان ،فرنگیس ،نفیسه ،فاطمه ، الناز ،بچه ی جناب سرهنگ ، عمه معصوم وامیر وحسام وآقا غلام ، نرگس ، فرزانه وشهرام وشایان، هاله و آرش وآتریسا،صدیق ، هانیه ، آزیتاو علی  ،لیلاو علی  ، مانیاومحمد  ودختر کوچولوش ،فرزانه وفریبای عمه ،دلارام عموومهدی ،فروه عمه، مهدی عمو وسمیرا، عمو ها و عمه هام ،خاله ها ودایی ها ،باباحاجی و مامان حاجی خدا بیامرز ،  زینب ومحسن ،مهسا وابراهیم ، مانی ،دکتر، زهرا ، امین الرعایا ، آرزو ، ، خانم جباری ورسولی ، خانم شادانی وعاطفی  وزمانی ،مهندس ، سمیه ، مهدیه ومینا ، فرشته ،دلیله ،دادش رضا ،سروش ،خانم وآقای ملکی ودختر کوچولوهاشون،علیرضا وخونواده ش ،میتی کومون، واسه بچه های دانشگاه : عمو جعفر ،سید ،آقای قاسمی ، آقای اسدی ،لاله ،مریم ،شیرین ،فائزه ،خوشبو (همون آقای معطریه خودمون!) ، استادها(حتی اونی که من رو دوبار حسابداری ۱ یا سازمان پیچیده انداخت !!!!!) ،آقای با عزم ،خانم حائری ،ملکی ، حیدری ،آقای جمال شریف ،فلاح ، خانم منصوری ، آقای غفاری وخانومش (!) ، مهناز ،مژگان ،نغمه و آقا مسعود ، آرش عزیز  وبچه های بایلوکس :Russia,، مهران ،پانکالا ،آچیلای ،ساربان ،سکوت ،نقی ،محسن ، هستی ،انگلیش  ، واسه سپیده ،ستاره ، سوده ،خانم شهبازی ،اسحاق و معصومه ،بارباروس ، زهرا وسجاد، رضوان ،خانم عسگری  وبهارلویی ، اعظم ،فاطمه ومحمد ،مریم فروتن ،بچه های گلی که مثلا مامانشون بودم ،سارا آقا رضا ی گل ،بهناز ،مریم و امیری که نمیدونم ماجراشون به کجا کشیده شد ،فرحناز وتمومه آدمای زندگیم که یادم بود ونبود وخونواده هاشون که به اندازه ی خودشون عزیزند......

بعد من موندم وخدا وحافظ وتمومه آرزوهایی که تو دلم بود واز گفتنش ابا داشتم ونیت برای  

تمومه  قشنگیا و آدمای قشنگ زندگیم :

"شب وصل است وطی شد نامه هجر

سلام فیه حتی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که در این ره نباشد کار بی اجر

من از رندی نخواهم کرد توبه

ولو آذیتنی بالبحر والحجر

برآی ای صبح روشن دل خدا را

که بس تاریک میبینم شب هجر

دلم رفت و ندیدم روی دلدلر

فغان از این تطاول آه از این زجر

وفا خواهی جفا کش باش حافظ

فان الربح والخسران فی التجر"

خدایا شکر...به قول بابا حاجی خدا را صد کرور شکر.....

دلم روشنه...دلم برای سالی که داره میاد و آدمای زندگیم روشنه......

دلم خونه برای تمومه کسایی که درد میکشن ولی دلم به همون اندازه روشنه....

دراز میکشم و دست میگیرم این ماس ماسک رو که تنها وسیله ی ارتباطی تو این موقع از شبه و بهترین آرزوهامو همراه با بهترین تبریکات میفرستم برای بهترینهای زندگیم.....

به قول عمه عید واقعی ماله اون کسی هست که پایان سال رو جشن بگیره و نه آغازش رو .با آرزوی بهترین پایان چشمام رو میبندم تا خوابم ببره و فاصله ی زمانی رسیدن به سبزی پلو وماهیی فردا کمترو کمتر بشه....